تبليغاتX
لحظه هام
 
لحظه هام
 
 
 
درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:45  توسط آدینه  | 
تو به من خندیدی و نمی دانستی که من

به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و هنوز سالها هست که در گوش من

 آرام آرام رفتن گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان فکر این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت...

حمید مصدق/روحش شاد،یادش گرامی

 |+| نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:16  توسط آدینه  | 
"-شما خدا رو قبول دارین؟

-هرکی خدای خودشو داره

-از کی کمک می خواین وقتی تنها هستین یا در رنجین؟

-رنج؟ تولد رنجه،مرگ رنجه،شکست رنجه،پیروزی رنجه،هر چی داریم و نداریم رنجه،آرزو  هم

رنجه

-بله ولی شما چی فکر می کنین؟خدا وجود داره یا نه؟

-خدا هست یا نیست؟ اگه بگی هست،هست! اگه بگی نیست،نیست! یک روز یک مرد از خدا

پرسید: چه جوری بدونم تو هستی؟ اگه هستی باهام حرف بزن... یه پرنده به زیبایی خوند،

مرد گفت: صدا در نیار می خوام صدای خدا رو بشنوم...شب آمد و مرد زیر آسمان خوابید

و گفت:خدایا امروز که باهام حرف نزدی،امشب خودتو به من نشون بده...ستاره ها چشمک

زدند تا وقتی خوابش برد...سحر از خواب پاشد و صورتشو توی چشمه شست و گفت:خدایا

نه باهام حرف زدی، نه خودتو بهم نشون دادی،لطفا منو لمس کن تا احساس کنم که

هستی...خداوند دستشو دراز کرد و اونو لمس کرد اما اون حس نکرد و پروانه رو از خودش

روند و ندونست که خدا همون پروانه است... ستاره خداست،آواز پرنده خداست،من خدام،زن

خداست،تو خدایی،گاو خداست...

-گاوم خداست؟

-اگه بگی نه،پس اونجا که گاو شروع می شه خدا تموم می شه و خدا محدود می شه به

جایی که گاو نیست.به هر حال من،تو،او..."

فریاد مورچه ها-محسن مخملباف

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:33  توسط آدینه  | 
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت،خندان و زمان،رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی:

-"از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا،که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!"

با تو گفتم:"حذر از عشق؟!-ندانم

سفر از پیش تو؟هرگز،نتوانم،نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر،لب بام تو نشستم،تو به من سنگ زدی،

من نه رمیدم،نه گسستم..."

باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم،

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم،نتوانم!"

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم،نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:52  توسط آدینه  | 
آدم بعضی اوقات تو کار دنیا می مونه...تو دور،تسلسل...از اینکه همه چی به معنای واقعی

کلمه هی تکرار می شه،هی تکرار...هی تکرار...پدر...پسر...دوست...دوست...دوست...

الان،تو این روزا،تو این شرایط،فقط و فقط کارم شده فکر کردن به "صد سال تنهایی"،صد سال

تنهایی منو همه ی کسایی که می شناختم،می شناسم و شاید خواهم شناخت...

نمی دونم چرا هیچ وقت نخواستم این کتاب و سطر به سطر تلفیق واقعیتو خیالشو باور کنم...

حس کنم...ولی الان...

زندگی می چرخه...می چرخه و می چرخونه...نمی دونم می چرخه و می چرخونه؟

منی که همیشه باور داشتم همه چی به خود آدم بستگی داره الان چی شده بیشتر از همه

چی ذهنم می ره به محیط اطراف؟!۵۰-۵۰؟تو این مملکت؟۵۰-۵۰؟!! با تفکرات آدمای

 صد در صد زمینی این مملکت می تونم بازم فکر کنم که ۵۰-۵۰؟اصلا کدومش درسته؟

-همه چی به من بستگی داره

-همه چی به محیط اطراف بستگی داره

یا اینکه...همونی که عقل هر آدم عاقل و بالغی بهش حکم می کنه

-"طبیعت و وراثت تاثیر متقابل بر همدیگر دارند"

دست و پا زدن توی دریا که نه،اقیانوس شک و تردید،ترس،ترس از آینده،سخت ترین تجربه ایه

که یه موجود از نوع آدمش و البته از نوع ایرانیش می تونه کسب کنه...

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 1:36  توسط آدینه  | 
روزهای باورنکردنی زندگی.شکه.غم.بغض.اشک...

همه چی به تاریخ پیوست...به همین سادگی...

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:42  توسط آدینه  | 
حالا دیگه کار دنیا به جایی رسیده که سن اورسولا و پیلار ترنرا بین دوستیا فاصله به وجود

میاره...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:15  توسط آدینه  | 
دلم خیلی برات تنگ شده...خیلی...خیلی...خیلی زیاد...روزت مبارک مامان بزرگ...
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:13  توسط آدینه  | 
فقط ۳ روز مونده،۳ روز برای اینکه همه ی عقده های درونی دوران امتحان خالی بشه...

صبح:خواب(به دلیل تجربه به این نتیجه رسیدم که از خواب صبح نزنم و در عوض بقیه ی روز

رو بخونم).

ظهر:نهار

بعد از نهار:خواب آلودگی...مقاومت کن،نه نه تو نباید بخوابی

نمی خوابم،ساعت ۳،بخون بخون بخون ...

بعد از ظهر:هوا خوب،آفتابی،جون می ده برای  تنیس رفتن،تلویزیون(البته خدارو شکر 

مسابقات رولند گروس به داخل امتحانات کشیده نشد)

غروب:واااااااااااااااای،بیرون،رستوران،کافی شاپ ولی حیف...بخون بخون بخون،چند فصل

مونده؟!!! ای خداااااا چرا تموم نمی شه؟!!!!

نهایت ذوق:استراحت وسط درس خوندنو بستنی خوردن!!!

تلفن:با تک تک بچه ها از اول ابتدایی تا ترم ۴ دانشگاه!!!(چرا انقدر حرف داریم برای

گفتن؟!!!)

شب:تمام تفریح آدم می تونه این باشه که شام بخوری! "تا ساعت ۱۰ تا صفحه ی فلان

 می خونم بعدش می رم فلفل دلمه ای خرد می کنم که با غذا بخورم"!!!

بعد شام:تو اوج وب گردی یادم میاد که صبح خوابیده بودمو در عوضش یا باید شبو بیدار بمونم

یا اینکه؟؟؟ حیفش ۳ واحدی بود! ==> dc

تو این مدت فقط کارم له له زدن برای فیلمایه که می خوام ببینم،کتاباییه که گذاشتم کنار تا

بخونم،بیرون رفتن،با خیال راحت قبل خواب آهنگ گوش دادن و به این فکر نکردن که ۷ ساعت

خواب طبیعیم تامین شه تا مغزم خوب عمل کنه

الان:۴شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷،امتحان دادمو خسته...شنبه ۲تا امتحان...در کل به عشق شنبه

زنده ام، ساعت ۶ بعد از ظهر که دیگه همه چی تموم شده و ما سوار سرویس شدیمو داریم

بر می گردیم خونه،حالا یا خندون یا گریون...مهم نیست

احتمالات بسیار قوی ۱شنبه به بعد:اصلا خوابم نمیاد!

تلویزیون حتی آهنگ عباس قادری هم پخش نمی کنه!

هوا به شدت بارونی می شه!

تلفنی هیچی برای گفتن نداریم!

اماکن همه ی رستورانا و کافی شاپای شهرو می بنده!

قحطی بنزین پیش میاد

هیچکی خونه ی آدم نمیاد!

خونه ی هیچکی نمی ریم!

و الی آخر...

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:38  توسط آدینه  | 
روزی که خوب بود،آروم...

شب خنک،پنجره ی باز،آهنگی که روحمو تسخیر می کنه....

ملودی به ملودی...کلمه به کلمه

"what if there was no light.nothin` right nothin` wrong"

خدایا می تونم بگم مرسی از این روز،از این شب،از این تسخیر روح؟

می تونم بگم مرسی از همین آرامش مقطعی میون این همه ...ت ر س ... ؟

می تونم بگم مرسی از اینکه هستن تا مثل همیشه دوستشون داشته باشم؟

می تونم بگم مرسی از حسی که دادی تا لمسش کنم؟

می تونم بگم مرسی از این دست که باهاش می نویسم،ابراز می کنم؟

خدایا می تونم بگم مرسی از این لحظات،از اینکه هستن،از اینکه حسشون می کنم؟...

و می تونم بگم مرسی از اینکه هستی،همیشه،همه جا،غم،شادی؟...

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 0:56  توسط آدینه  | 
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار،که گرفتار آمده ام

در زنجیره ی بی پایان دیرینه سال سود،قدرت،استفاده،

قاپیدن زمین،قاپیدن زر،

قاپیدن شیوه های بر آوردن نیاز،

کار انسانها،مزد آنان

و تصاحب همه چیزی به فرمان آز و طمع.

من کشاورزم ـ بنده ی خاک ـ

کارگرم،زر خرید ماشین

سیاه پوستم،خدمتگزار شما همه،

من مردمم:نگران،گرسنه،شوربخت

که با وجود آن رویا،هنز امروز محتاج کفی نانم.

هنوز امروز درمانده ام. ـ آه ای پیشاهنگان!

من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،

بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست می گردد.

(یه تیکه از شعر بگذار این وطن دوباره وطن شود لنگستون هیوز)

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:50  توسط آدینه  | 
می دونین چرا تو ساعت فروشیا ساعتا همه ۱۰:۱۰ رو نشون می دن؟

.

.

.

.

.

.

برای اینکه ساعت پایان جنگ جهانی دوم بود

شایان ذکر است که اینو یکی از دوستان بهم گفته(قبل از اینکه خودش بیاد ضایع کنه)

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط آدینه  | 

زندگی روال عادیشو طی می کنه،طبق معمول شبا دیر می خوابمو صبحا با گریه از خواب

پا می شم که برم دانشگاه.اگه با بچه ها با اتوبوس بریم که هیچی،به نفرین استادا مشغول

می شیم و اگه کسی ماشین داشته باشه کلی انرژی تخلیه می کنیم..."یه نگاه تو منو باز

دیوونه کرده"...

سر کلاسای مختلف با توجه به اساتید مختلف هم این امکان وجود داره که بهت خیلی خیلی

خوش بگذره و هم این که خودتو نفرین کنی که چرا یه سال عمرتو تلف کردی که دانشگاه

قبول شی!

در کل می شه گفت تو دانشگاه خوش می گذره و یا اینکه می خوایم بهمون خوش بگذره،با یه

عالمه دوستای دوست داشتنی که یه جورایی همشونو خالصانه دوست داری و به خاطر این

دوست داشتن باید با یه عالمه تناقض از هر شکل و نوعش کلنجار بری،چشماتو رو یه سری

مسائل ببندی که ممکنه در آینده برات گرون تموم شه و برای همین همیشه به خودت

می گی که چرا اینجا؟این کشور؟این شهر؟

نمی دونم که چرا برای هر حرکتی که ازم سر می زنه دچار تعارض می شم!حتی به خاطر

نفس کشیدنم!نمی دونم تو این جامعه،با این فرهنگ و با این مردم می شه راحت چشمامو رو

بعضی چیزا ببندم که خیال می کنم این بعضی چیزا یعنی جوونی؟!نمی دونم کی می تونم با

این مساله کنار بیام که چرا دیگران عین من فکر نمی کنن یا حداقل چرا من عین دیگران فکر

نمی کنم!نمی دونم چرا به این یقین دارم که خیلی چیزارو بیشتر از دیگران می فهمم،حتی

بیشتر از بابا،مامان...و نمی دونم چرا به خاطر تجربه های سخت دیگران که یه جورایی با

زندگیشون بازی شد نمی تونم کاری کنم...حتی نمی تونم حرفی بزنم...ترس...!

سه شنبه بود که به استادم گفتم مشکل بزرگ ما آدما اینه که فکر می کنیم خیلی بیشتر از

همدیگه می فهمیم و حرفمو تایید کرد...ولی واقعا این یه مشکله یا نه خیلی بیشتر از

همدیگه می فهمیم؟...

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:26  توسط آدینه  | 
گفت:"آنجا چشمه ی خورشید هاست

آسمان روشن از نور و صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست."

باز من گفتم که"بالاتر کجاست؟"

گفت:"بالاتر جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشت آسمان بی انتهاست"

باز من گفتم که:"بالاتر کجاست؟"

گفت:"بالاتر ز آنجا راه نیست

زانکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما عرش خداست!"

باز من گفتم که:" بالاتر کجاست!"

لحظه ای در دیدگانم خیره شد

گفت:"این اندیشه ها بس نارواست!"

گفتمش:"از چشم شاعر کن نگاه

تا نپنداری که گفتاری خطاست:

دور تر از چشمه ی خورشید ها

بر تر از عالم بی انتها

باز هم بالاتر از عرش خدا

عرصه ی پرواز مرغ فکر ماست."

فریدون مشیری

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:25  توسط آدینه  | 
"و کسی گفت بهار است و من باشبنم 

روی یک برگ گل یاس نوشتم ای کاش

این بهاری که همه می گویند،بی خبر می آمد

شاید آن وقت ز شوقش همه گل می دادیم"...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:19  توسط آدینه  | 
 
  بالا